ولادت امام زمان
ديشب خيلي دلم گرفته بود
شما رو بردم حموم و اومديم بيرون بابايي داشت به گوشيم زنگ ميزد
بابايي گفت بيا بريم حرم حضرت عبدالعظيم و منم کلي کار داشتم
با اين حال
سريع اماده شدمو
داشتيم ميرفتيم که بابايي رسيد
خسته بود
کاملا مشخص بود
اما دوست داشت بريم
من رانندگي کردم
و بابايي شمارو بغل کرد و نشست جلو
تو راه خيلي ترافيک بود
شما با بابايي خوابيديد
منم اينه رو رو صورت بابايي تنظيم کردم
وقتي نگاتون ميکردم دوست داشتم تو اين شب بزرگ بلند بلند گريه کنم
و از خدا سلامتي هرچه زودتر رو بخوام
اين روزا غم و غصه تو دخترم
کاملا تو صورت بابا پيداست
ميدونم به خاطر من خودشو شاد نشون ميده تو خونه
ميفهمم
اما بايد بسازيم
رفتيم رستوران حميد تو شهرري
و بعد رفتيم حرم
بابا شما رو برد زيارت کني و نماز خوند
و شما رو نگه داشت منم رفتم وضو گرفتم
موقع نماز دست خودم نبود
اشک از چشمام سرازير ميشد
بعد نشستم وسرمو گذاشتم روي پاهام
چادر رو کشيدم رو سرم
اخ گريه کردم
گريه اي که از عمق وجودم بود
خيلي چسبيد
همش نگران بودم که بابا شهرام رو اذيت نکني و استرس داشتم
برگشتم
بابا مهربونانه بهم گفت قبول باشه
گفتم ببخشيد دير کردم
اونم گفت نه عزيزم
خيلي برام سخته مادر
همين الان هم که مينويسم اشک از چشمام جدا نميشه
اما خوشحالم از اينکه من و پدرت تونستيم تا حدي با اين مسئله کنار بيايم
يا حداقل ديگه من فقط سرزنش نميشم
به دلم افتاد سال ديگه تو حرم شربت بدم اگه حضرت وليعصر گوشه نگاهي کنه بهمو حاجتمو بده
امروزم شما رو برديم پارک
رو تاپ نشستي و بچه ها رو نگاه ميکردي و ميخنديدي
بعدم رفتيم با بابايي خريد ميوه وشيريني و...
داشتيم شيريني نذري بر ميداشتيم يه ماشين جلوي پامون ايستاد و گفت
اقا اين غذا نذري مال شما
يه قرمه سبزي خوشمزه
گفتم کاش امام زمان به حرمت روز تولدش يه عيدي هم همينجوري مثل غذاي اتفاقي بهم بده
يعني ميشه؟!



ولادت امام زمان 